ما راست کنيم و هدايت به سوی دوست

در ابتداي سخن شما را حكايتي بايد كه بر احوال اين جناب واقف گرديد و آن حكايت چنين بود كاين شيخ در ايام جواني بر مسلك اشرار و اشقيا قدم زدي.بر كوي و برزن همي نشستي و ديدگان بر ره همي بدوختي كه سروي يا تذروي ره گز كرده ،به فيضي نايل آيد.
ليك نه سروي بر وي گذر كرد نه تذروي بر وي رحمت آورد.
روزي كه بر راه نشسته بود و در انتظار ديد كه سياهي يي نزديك همي آيد.به شتاب از جاي بر جست و قصد بر آن سياهي همي كرد.كه دانايان گفته اند:در كار خير حاجت هيچ استخاره
نيست.كه اي كاش استخاره همي زدي تا بر چنين روز ننشستي.
به نزديك چون بشد، ني از تاك خبري بود ني ز تاك نشان.ليك بلند بالايي به قامت ز سرو پست تر و به ميان ز سرو كلفت تر بديد.سبزه ي جوانيش به سياهي مايل شده و تا بنا گوش تاب خورده كه خود ز صد زلف تابش بيش مي نمود.ز نا مرادي ايام و نديد بديدي ،قصد وي كرد.كه اعاظم گفته اند:ما راست كنيم و هدايت به سوي دوست.
چون خواست از قفا دست بر گردن وي كند به ناگاه دنيا بر وي بگرديدي و اين صلا بر گوشش در رسيد :كاين چه كار است؟لختي درنگ كردي...ليك چون آثار صدا از وي ناپديد گرديد باز قصد بر آن بخت بر گشته كرد.باز ندا آمد:كاين چه كار است؟باز لختي درنگ كردي...ليك چون به خويش آمد قصد كار كرد.
به چندين شوط اين صدا مي بود و اين جناب التفاتي نكردي.كه يكي بار ندا ،آن چنان در وي كارگر اوفتاد كه جامه بدريد و قصد صدا كرد.
بر سبيل صدا تا پشت تلي بر آمد.درويشي بديد.در صفت ايشان ،ني در مظاهرشان.كه با اسباب خويشتن چنين بگفتي:كاين چه كار است؟اين جناب در كار آن بزرگ مرد درنگ آوردي كاين چه كار است؟چون سر از كار بيرون نياوردي به نزديك درويش شد و از سر اين معما بپرسيد؟!
پير چون نظر بر اين جناب كردندي و حال موافق ديدندي سر آن باز گفتي كه تا به امروز همه جاي ما همي سوزد كه چرا در آن ايام كه بر عمر رفته شد بر اين مقام قايل نبوديم.
اين جناب خواستن كاين راز با شما بر چندين نمط بگفتي كه اول آن بشنيديد كه گر نشنيديد به اسباب شيخ ما كه نشنيديد.
ليك چون قصد بر تداوم داريد در جلگه ي راستان درآييد كه ياد دارم از شيخ خويش كه در ايام جواني اين كلام با خويش گفتي:ما راست كنيم و هدايت به سوي دوست.


شيخ راستان

/ 0 نظر / 11 بازدید